گل شقایق
شقايق گفت با خنده : نه بيمارم نه تبدارم، اگر سرخم چنان آتش،
حديث ديگري دارم گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي.
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي يکي از روزهايي
که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود
ز آنچه زير لب مي گفت شنيدم سخت شيدا بود
نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود، اما طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم، بگيرند ريشه اش را و بسوزانند،
شود مرهم براي دلبرش، آندم شفا يابد.
چنانچه با خودش مي گفت: بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را
به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من،
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد.